تبليغاتX
انتظار ابدی


انتظار ابدی

سلام دوستای عزیزم.

روم به دیفال دور از جون شما ها چرا مردای ما انقد بی غیرت شدن؟؟؟ چرا انقد دروغگو شدن؟؟؟

یکشنبه ساعت 6 صبح از خونه راه افتادم که برم دانشگاه، فاصله خونمون تا خیابون اصلی حدود 500 متر میشه که ورود ممنوعه منم دیدم صبحه پرنده پر نمیزنه حوصله دور زدن نداشتم ورود ممنوع رفتم، وقتی افتادم تو خیابون اصلی یه پیکانیه با سرعت جت  از عقب زد بهم دو دور پیچیدم، انقد صدای تصادف وحشتناک بود که مامانو بابام از خواب پریده بودن، خدا رو شکر نه ماشین زیاد خسارت دیده بود و نه من طوریم شده بود فقط چون ترسیده بودم رنگم پریده بود و میلرزیدم ولی پیکان از کاپوت تا فرمون به طور کامل جمع شده بود، از ماشین پیاده شدم حدود 10 تا مرد ریختن رو سرم یکیشون نگفت خانم تو حالت خوبه؟؟ همشون میگفتن تو مقصری، تو فلانی و... حالا تو این هاگیر واگیر یه نفرشون میگفت خانم شمارتو بده من پیگیری میکنم!!!!!! منم عصبانی کلی دادو بیداد کردم زنگ زدم بابام اومد، حالا این آقای راننده کلی دروغ تحویل مامورا داد که آره این خانم با سرعت زیاد از فرعی اومد تو اصلی، چون منه بدبخت ورود ممنوع اومده بودم آتو شده بود، مامور هم میگفت بله خانم شما مقصری، حالا من هی به مامور میگفتم من قبول دارم خلاف کردم ولی این آقا هم مقصره سرعتش خیلی زیاد بود، ماموره  گفت نه اصلا این آقا 200 تا سرعت داشته باشه مقصر شمایی!!! خلاصه ما مقصر شناخته شدیم، بابام همه کارا رو انجام داد، پیکانه مدل 75 بود که کلا ماشینش سه تومن هم نمیارزید، دو تومن خسارت براش نوشتن که بره از بیمه بگیره، بعد که از بیمه پولو گرفت به بابام گفت حق با دخترتون بود مقصر اصلی من بودم تورو خدا حلالم کنید!!!!! آخه یعنی چی؟؟؟ حالا که به پولش رسیده اونم با دروغ تازه اعتراف میکنه که دروغ گفته!!!!! چرا انقد دروغ؟؟؟ واقعا چرا مردم حریص شدن؟؟؟ حالم دیگه از این آدما بهم میخوره.

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 19:21 توسط سونا| |

(قسمت نهم)


دیگه از محمد خبری نشد که نشد ولی من منتظرش بودم، فکر میکردم بر میگرده، روز به روز ضعیفتر میشدم، افسردگی گرفته بودم، وسط خنده هام میزدم زیر گریه، همش تو اتاقم بودم و گریه میکردم، وقتی این جریان رو واسه فریبا تعریف کردم پا به پای من گریه میکرد، اگه فریبا رو نداشتم حتما میمردم.

دو هفته بعد از این قضیه محمد بهم زنگ زد، وقتی شمارشو دیدم نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت!!!! خیلی معمولی باهاش حرف زدم، وقتی حالمو پرسید گفتم خوبم و هیچ مشکلی نیست ولی محمد خیلی ناراحت بود و با بغض حرف میزد و همش میگفت دلم خیلی برات تنگ شده!!! ازم خواست باهاش برم بیرون تا همدیگه رو ببینیم، با اینکه خیلی دلم میخواست ولی گفتم نه، محمد گفت: سونا خواهش میکنم به خاطر دلم بیا، یه سری حرفا رو بهت دروغ گفتم باید حضوری باهات حرف بزنم. منم قبول کردمو قرار شد عصر همدیگه رو ببینیم.

دل تو دلم نبود، فکرم حسابی مشغول شده بود، نفهمیدم چه جوری آماده شدم، همش به این فکر میکردم که محمد چیو بهم دروغ گفته؟؟؟ وقتی دیدمش دلم میخواست بپرم تو بغلش و گریه کنم ولی خودمو کنترل کردم چون به خودم قول داده بودم نه گریه کنم و نه عصبانی بشم و فقط به حرفای محمد گوش بدم و با  آرامش تصمیم بگیرم.

محمد شبیه پسر بچه ها شده بود، به قدری مظلومانه نگام میکرد که دل سنگ هم براش آب میشد ولی من مثل سابق نمیتونستم مستقیم تو چشاش نگاه کنم.

سونا: خب آقا محمد چی شده؟ من و دو تا گوشام اومدیم اینجا تا به حرفات گوش بدیم.

محمد: سونا نمیدونم چه جوری بگم که ناراحت نشی، تو این دو هفته خیلی عذاب کشیدم، فکر نمیکردم انقد دلم برات تنگ بشه، اول بذار یه ذره نگات کنم تا یکم دلم وا شه بعد حرفامو میزنم.

سونا: محمد جان من زود باید برم خونه(بعد سرمو انداختم پایین).

محمد: سونا من واقعا دوست دارم و آرزومه که با تو زیر یه سقف زندگی کنم ولی سونا من حالا حالا نمیتونم بیام خواستگاری، شرایطشو ندارم، دلم نمیخواد تو پاسوزه من بشی، خوشبختیه تو خوشبختیه منه، اگه برات یه موقعیت خوب پیش اومد منطقی باش و لگد به بختت نزن، اگه موافق باشی تا اون موقع هم رابطمونو کم میکنیم و مثل دوتا دوست معمولی باهم رفتار میکنیم. نظرت چیه؟

سونا: یعنی چی محمد؟ یعنی من دیگه نه بهت فکر کنم و نه دوست داشته باشم؟

محمد: سونا خواهش میکنم دیگه این حرفو نزن، من به امید این زنده ام که تو منو دوس داری.

سونا: (با حالتی که شاخ های متعدد در آوردم) محمد حالت خوبه؟ تو اصلا متوجه نیستی که چی میگی!!! تو میگی تورو دوست داشته باشم و بهت فکر کنم ولی اگه موقعیت خوب واسه ازدواج پیش اومد لگد به بختم نزنم و ازدواج کنم، آخه چه جوری؟؟؟ این طوری اول از همه به خودم خیانت میکنم بعد به... . محمد واقعا که، تو به خدا آخرشی.

محمد: سونا خودمم نمیفهمم چی میگم، حق با توء، سونا من اگه به تو نرسم اینجا نمیمونم، تا آخر عمرم تنها زندگی میکنم. ولی به خدا نمیدونم چی کار کنم، فقط اینو میدونم که خیلی دوست دارم. (من فقط گوش میدادم و ساکت بودم) سونا؟؟؟ اون حرفایی رو که اون روز بهت زدم همش دروغ بود، مامانم اینا چیزی از این ماجرا نمیدونن و من اون حرفا رو از خودم در آوردم، ببخشید، ولی مطمئنا تو همه چیو به خونوادت گفتی، درسته؟؟؟

سونا: (با چشمای گرد شده) محمد دستت درد نکنه، یعنی من انقد مزاحمت بودم که برای دس به سر کردن من دروغ به این بزرگی گفتی؟؟؟ محمد باورم نمیشه! وای محمد خدا منو ببخشه که زود قضاوت کردم آره از شدت ناراحتی همه چیو به مامان گفتم و خونوادتو خراب کردم، محمد چرا این کارو کردی؟؟؟

محمد: میدونستم به مامانت گفتی، چون تو این دو هفته مامانت خونمون زنگ نزده بود، به مامانت حقیقتو بگو، من دلم نمیخواد به خاطر خودخواهیای من رابطه خونوادگیمون خراب شه. ولی نمیدونم از این به بعد چه جوری تو چشای مامانت نگاه کنم. تو هم هر چی بهم بگی حقمه، ولی سونا من دروغگو نیستم به خدا دوست دارم.

سونا: محمد اگه تو این دوهفته مامانم بهتون زنگ نزد مامان تو هم زنگ نزد، منم بچه نیستم که بخوای با این حرفا خرم کنی، اگه نمیخوای راستشو بگی دروغ هم نگو، خونواده ی تو حق دارن عروسی انتخاب کنن که بی عیبو نقص باشه، من ناراحت نیستم، اگه نگران رابطه خونوادگیمون هستی اشکال نداره من درستش میکنم.

کادویی که بهم داده بودو از تو کیفم در آوردم و بهش دادم، خیلی ناراحت شد و گفت که با این کارم خوردش کردم، بهش گفتم قصد توهین ندارم، اگه خدا خواستو منو تو بهم رسیدیم این کادو رو اونموقع بهم بده. دیگه هیچی نگفتم، محمد طوری نگام میکرد که دلم میخواست خودمو از تو ماشین پرت کنم بیرون، محمد تا خونه منو رسوند، بهم گفت: سونا من برای رسیدن به تو تمام تلاشمو میکنم حتی اگه بهت نرسیدم مطمئن باش بازم دوست دارم، ای کاش نگاهتو ازم دریغ نمیکردی، امروز نگام نکردی!!!  

با این حرفاش بیشتر بغض میکردم، بهش گفتم: منم دوست داشتم محمد، ولی با این اتفاقا دیگه به دوست داشتنم شک دارم، ای کاش میشد همه اینا خواب بود.

رفتم خونه، شب که خوابم نبرد، به محمدو حرفاش فکر میکردم، به این فکر میکردم اگه محمد دوسم نداره پس چرا اینطوری نگام میکنه؟ اگه دوسم داره چرا میگه لگد به بختت نزن؟ نکنه محمد داره نقش بازی میکنه؟ شایدم یکی دیگه سر راهش قرار گرفته!!!!

ادامه دارد...

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 19:39 توسط سونا| |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای عزیزم. اول  سال نو رو به همتون تبریک میگم و بهترینها رو براتون آرزو میکنم بعدشم از همتون معذرت میخوام، واقعا شرمنده ام، یه مدت اصلا حوصله وبلاگ رو نداشتم، میخواستم از همه چی دور باشم تا خودمو پیدا کنم خدا رو شکر شدم همون سونای همیشگی.

 تو عید یه عالمه اتفاقات جور واجور افتاد که من به این نتیجه رسیدم پسرا موجودات کاملا خوشحالی هستند، خلاصه جونم براتون بگه عید خیلی خوش گذشت مخصوصا تو قلعه رودخان و دیلمان، از اینکه ایران طبیعت به این زیبایی داره افتخار میکنم.

روز شنبه هم رفتم خونه فریبا جونم و شب اونجا موندم، تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم و فقط خندیدیم و باز هم دوتایی به این نتیجه رسیدیم که پسرا موجودات خیلی خیلی خوشحالی هستن. قصد توهین به کسی رو نداشتم فقط نظرمو راجع به پسرا گفتم، امیدوارم نظرم عوض بشه ولی میدونم عوض نمیشه چون این خوشحالی تو ژن همه پسرا وجود داره.

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 13:33 توسط سونا| |


Design By : Night Skin